× پاکت سفارش
جمع کل
بازگشت به پاکت سفارش (۱)
کجا به دستتون برسونیم؟
تهران
درحال حاضر فعلا سفارشات شهر تهران انجام می‌شود
کی به دستتون برسونیم؟

رفتیم بیرون سیگار بكشیم هفده سال طول كشید

نویسنده: نویسندگان معاصر روس

سیمیون، که از بچگی هم پسر پُردردسری بود، آن زمان دیگر بزرگ شده بود و مشغولیتی جز عاصی کردن کل خانواده نداشت. به همین دلیل پیشنهاد برتا برای دایی‌یاشا مانند این بود که جبرئیل از آسمان نازل شده و برای او بشارتی آورده باشد.

به اصرار برتا همان جا همه‌ی قرارمدارها را گذاشتند. او ماهانه حقوق بازنشستگی قابل‌توجهش را به خانواده‌ی یاشا می‌دهد: سی‌ و پنج روبل تمام. پول کمی نبود. برای خوشی‌های کوچک از «امکاناتی» که با میشا پس‌انداز کرده بود خرج می‌کند و تا پایان منطقی راهش در آسایش و گرما به سر می‌برد: در اتاق مربع بزرگی با دو پنجره. ظاهرا این خوشی دو طرفه (دوطرفه کدام است؟! سه طرفه!) پایانی نداشت: دایی‌یاشا به جای آن خرس گنده‌ی آشوبگر با موتور گازی بدبو و رادیو گوش خراشش، با خاله‌ی ساکت و نظیف و هنوز سرحالش همخانه می‌شد. سیمیون هم از خانه‌ی مستقلی سر درمی‌آورد و دنیا به کامش می‌شد! برتا هم...

صفحه 93


قیمت: (تمام شد)
پاکت خرید
رفتیم بیرون سیگار بكشیم هفده سال طول كشید
رفتیم بیرون سیگار بكشیم هفده سال طول كشید

لام

 ایدئولوژی و بعضی چیزهای دیگر

ایدئولوژی و بعضی چیزهای دیگر

حمام‌ها و آدم‌ها  گزیده‌ای است از داستان‌های میخاییل زوشنکو، داستان‌نویسِ روس. او داستان‌نویسی را از سال ۱۹۲۰آغاز کرد و به‌خاطر داستان‌های کوتاهِ خود مشهور شد و در دهه‌های ۱۹۲۰و ۱۹۳۰ نویسندۀ محبوبی بود. بیشتر بخوان
 سیاه پوشیدن به قصد عزاداری برای زندگی خود

سیاه پوشیدن به قصد عزاداری برای زندگی خود

مرغ دریایی را شخصی‌ترین اثر چخوف دانسته‌اند و تنها اثری از اوست که به موضوع هنر می‌پردازد. نمایش‌نامه اثری بسیار لطیف و سرشار از احساسات انسانی است که داستان آن بی‌نهایت ساده و همان زمان بی‌نهایت پیچیده است. بیشتر بخوان
 به یاد مرتضی کیوان «2»

به یاد مرتضی کیوان «2»

مرتضی کیوان؛ تنها عضو غیرنظامی نخستین گروه از افسران حزب توده  که با پناه دادن به سه تن از افسران حزب دستگیر شد و پس از نوشتن وصیت‌نامه و تقدیم بوسه‌های بی‌شمار به یارانش به استقبال جوخۀ آتش رفت. بیشتر بخوان
 جنگ چهره زنانه ندارد

جنگ چهره زنانه ندارد

«ما توی زمین زندگی می‌کردیم... مثل موش کور... بهار که می‌شد یه شاخه می‌آوردی و می‌ذاشتی رو تاقچه. تماشاش می‌کردی و شاد می‌شدی. آخه فردا ممکن بود نباشی. به این خاطر به خودت فکر می‌کنی. و سعی می‌کنی شاخه رو به خاطر بسپاری... از خونه برای یکی از دخترها لباس زنانه‌ی پشمی فرستادن. ما حسودی‌مون می‌شد، با این‌که می‌دونستیم امکان پوشیدن لباس شخصی تو جنگ وجود نداشت. ارشدمون که مرد بود، غر زد و گفت «بهتر بود واسه‌ت ملافه می‌فرستادن. فایده‌ش بیشتر بود.»  بیشتر بخوان

لام

 دالان بهشت 

دالان بهشت 

(تمام شد)
 کنترل ذهن

کنترل ذهن

45,900 تومان
 درباره عکاسی

درباره عکاسی

32,000 تومان
 زنده بگور

زنده بگور

10,000 تومان