× پاکت سفارش
جمع کل
بازگشت به پاکت سفارش (۱)
کجا به دستتون برسونیم؟
تهران
درحال حاضر فعلا سفارشات شهر تهران انجام می‌شود
کی به دستتون برسونیم؟

البته که عصبانی هستم

نویسنده: دوبراوکا اوگرشیچ

همان طور که صدا را قطع می‌کردم به همسایه‌ها نگاه کردم. بعد ته‌ته مغزم، به لطف بینش معیوبم، آینده نزدیک را خیلی کوتاه دیدم: حس کردم می‌دانم چه کسی اول دندانش را فرو می‌کند توی گلوی دشمن، چه کسی دوران جنگ را مقابل تلویزیون می‌گذراند، چه کسی بی‌فوتِ وقت همسایه‌اش را لو می‌دهد، چه کسی زخم‌های مجروحان ناگزیر را تیمار می‌کند، چه کسی جلوی افسردگی به زانو درمی‌آید، چه کسی مردم را می‌شوراند و چه کسی راه پول درآوردن از این اوضاع را می‌یابد. شاید بهتر بود آنجا، در آن زیرزمین، الفبای جنگ را می‌آموختم. ولی من توهمات گذرایم را مثل اسکناس بی‌اعتبار سپردم به باد.

صفحه 38


قیمت: 19,000 تومان
پاکت خرید
البته که عصبانی هستم
البته که عصبانی هستم

لام

 پرسه‌زنی در جغرافیای خاطرات

پرسه‌زنی در جغرافیای خاطرات

ما در جهانی زندگی می‌کنیم که در آن جایگاه خیابان به عنوان فضای عمومی و خانه به عنوان فضای خصوصی غایی کاملاً وارونه شده است.  بیشتر بخوان
 یک لنگه دستکش زنانه، چمدان و «روژینار، هتل بریتانیا.»

یک لنگه دستکش زنانه، چمدان و «روژینار، هتل بریتانیا.»

خنده در تاریکی تراژدی سقوط انسان‌هاست؛ مرگ انسانیت و از خودبیگانگی انسان‌ها در جامعه‌ای مدرن.  بیشتر بخوان
 زمینۀ آبی صبح بر شبکه‌های شلوغ تور

زمینۀ آبی صبح بر شبکه‌های شلوغ تور

نابوکوف برای نوشتن کتاب حرف بزن، خاطره، حافظه‌ای بسیار قدرتمند را احضار می‌کند و با وفاداری به حقایقی که به یاد می‌آورد –و پرهیز از تلاش برای ساختن خاطره‌نگاریِ ارزشمندی شبیه به آن‌هایی که به‌جا مانده‌اند- طرح خود را پیش می‌برد.  بیشتر بخوان
 تمام دردهایی که نمی‌کُشدِمان

تمام دردهایی که نمی‌کُشدِمان

«محاصره داشت تنگ‌تر می‌شد: محاصره از مدت‌ها پیش مدام در حال تنگ شدن بود ولی خود محاصره‌شده‌ها آخرین کسانی بودند که ماجرا را جدی گرفتند.» بیشتر بخوان
 هفته‌ی چهل و چند

هفته‌ی چهل و چند

دیوار چین طولانی‌تر از چیزی بود که در عکس‌ها دیده بودم. شکوه و غم را یک‌جا ریخت توی دلم. میان طبیعت سبز و بکر راه خودش را باز کرده بود و رفته بود بالا. پایم را که روی اولین پله‌ی سنگی گذاشتم، سنگینی تاریخ انسانی‌اش آوار شد روی شانه‌هایم. دستم را گذاشتم روی شکمم. «شکوفه‌ی سیب، این‌جا رو یادت بمونه.» یادش نمی‌ماند. بعدها که دنیا می‌آمد و عقل‌رس می‌شد، باید می‌نشستم و دخترک یا پسرک را می‌نشاندم روی پاهایم. بیشتر بخوان
 گواهانِ حقیقتِ مقدس

گواهانِ حقیقتِ مقدس

«حالا وسوسه‌ی رفتن از این منطقه در اوج قدرت خود است. به‌اندازه‌ی کافی دیده‌ایم، بیا برویم. چرا دست‌های خودمان را بیش از آنچه مجبوریم بسوزانیم؟» بیشتر بخوان

لام

 1984

1984

(تمام شد)
 قلعه حیوانات

قلعه حیوانات

(تمام شد)
 ارغنون

ارغنون

14,000 تومان
 درباره همکاری

درباره همکاری

(تمام شد)