در حالی که داشتم از هیاهوی ازدحام روز افتتاحیهی نمایشگاه سرسام میگرفتم، در برابر نقاشی منظرهی یکی از دوستانم ایستاده و از این که او زرد عزیز را آن گونه به کنجی رانده و حقیر کرده و بدان حد پریشان حال و گریان و حتی در مانده به کار گرفته، از خشم به خود میپیچیدم. درست همان لحظه که برای خواباندن خشم خود تصمیم گرفتم از آن تابلو چشم بپوشم و دور شوم، دوستی که آن را کشیده بود، دست در دست مردی که نمیشناختمش، رو به سـوی من کرد و در حالی که در خصوص تابلو به مرد چیزهایی میگفت که من در آن همهمه نمیشنیدم، بسیار زودتر از آنچه توقع داشتم خود را به من رساند. هنوز من و آن مرد را درست به هم معرفی نکرده، در چشمهای من خیره شد. از برق چشمانش پیدا بود که منتظر است من دربارهی کارش اظهارنظر کنم و چون چیزی نگفتم صریحاً نظرم را پرسید.
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید