کتاب مرگی بسیار آرام
درباره کتاب مرگی بسیار آرام
کتاب مرگی بسیار آرام روایتی خودزندگینامهای، تلخ و تکاندهنده از روزهای پایانی عمر مادر سیمون دوبووار است که بر اثر ابتلا به سرطان در بیمارستان بستری میشود. نویسنده در این اثر، زوال جسمانی مادرش، تقابل با تصمیمات نهاد پزشکی، و احساسات پیچیدهی مادر و دختری را با صراحتی بینظیر به تصویر میکشد. این کتاب فراتر از یک سوگنامه، واکاوی عمیقِ معنای مرگ و شکنندگی حیات انسانی است.
درباره سیمون دوبووار نویسنده کتاب مرگی بسیار آرام
سیمون دوبووار، فیلسوف، نویسنده و فمینیست برجستهی فرانسوی، یکی از چهرههای اصلی مکتب اگزیستانسیالیسم است. او در این اثر به جای نظریهپردازی فلسفی، با نگاهی عریان و کاملاً انسانی به مواجههی مستقیم با مرگ یک عزیز میپردازد.
سیمون دوبووار در کتاب مرگی بسیار آرام چه روایتی خلق کرده است؟
نویسنده روایتی مستند، عاطفی و در عین حال تحلیلی از روند احتضار و مرگ خلق کرده است. تم اصلی کتاب بر پایهی ناتوانی انسان در برابر مرگ، پیچیدگی روابط خانوادگی، و نقد نگاه مکانیکی نظام پزشکی به بیمارِ در حال مرگ استوار است.
چرا کتاب مرگی بسیار آرام را بخوانیم؟
این اثر مواجههای بیپرده با حقیقت مرگ و سوگ است که خواننده را به تفکری عمیق دربارهی زندگی وامیدارد.
- شیوه روایت: مستندگونه، خطی، بسیار صریح و بدون احساساتگراییِ افراطی یا ترحمانگیز.
- شخصیت پردازی: تمرکز بر شخصیت مادر و دگرگونی او از زنی سرسخت به بیماری کاملاً ناتوان و وابسته.
- فضای داستان: فضای سرد، ملتهب و پرتعلیقِ اتاق بیمارستان، آکنده از ترس، انتظار و ناامیدی.
- زبان اثر: گزیده، صریح و تأثیرگذار که با ترجمهی دقیق سیروس ذکا در نشر ماهی بسیار خوشخوان است.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
- علاقهمندان به ادبیات اتوبیوگرافیک و خاطرهنویسی.
- دوستداران متون فلسفی روانشناختی و آثار سیمون دوبووار.
- کسانی که به دنبال درک عمیقتری از پدیدهی مرگ، مراحل سوگ و روابط والد و فرزند هستند.
جملات کتاب مرگی بسیار آرام
از خواب که بیدار شدم، بلافاصله به خواهرم تلفن کردم. مامان نیمههای شب به هوش آمده بود. میدانست عملش کردهاند و خیلی هم تعجب نکرده بود. تاکسی گرفتم. همان مسیر همیشگی، همان پاییز مطبوع و آبی، همان درمانگاه. اما پا به داستان دیگری میگذاشتم؛ داستان دوره احتضار و نه داستان دوره نقاهت. پیش از این، ساعتهای یکنواختی را اینجا میگذراندم و از سرسرا با بیاعتنایی میگذشتم. مصیبتها پشت درهای بسته میگذشت و چیزی از آن به بیرون نمیتراوید. ولی حالا یکی از این مصیبتها دامان مرا هم گرفته بود. از کوتاهترین راهپله آرام و آهسته بالا رفتم. لوحهای روی در نصب شده بود: ملاقات ممنوع. منظره اتاق عوض شده بود. تختخواب همان جای قبلی بود، اما دو طرفش را خالی کرده بودند. شیرینیها را در گنجهها گذاشته بودند. کتابها را هم همینطور. روی میز بزرگ گوشه اتاق دیگر گلی دیده نمیشد و پر بود از شیشههای کوچک و انبیقها و لولههای آزمایش. مامان خواب بود و دیگر لولهای توی بینیاش نبود.
صفحه 51
امتیاز دهید!
ارسال دیدگاه
برای ثبت دیدگاه ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربریهیـچ دیدگاهی برای این کتاب ثبت نشده است!
اولین دیدگاهتان را بنویسید