
کتاب پدرم برتراند راسل
پدرم آدم آبروبر و شری بود، اصلا کسر شأنش نمیشد بچههایش را گاهی مأمور برآشفتگی دیگران بکند در صورتی که این رفتار از سوی انسانهای بالغ مبادی آداب هرگز پذیرفته نبود. بعدها که اغلب با اتومبیل سفر میکردیم، بهمان میگفت از کنار ماشینها که عبور میکنیم سرمان را از پنجره بیرون ببریم و خطاب به سرنشینهای آن فریاد بکشیم: «بابابزرگ تون میمون بوده!» این جمله را میگفتیم تا آنها را متقاعد کنیم که نظریه تکامل داروین درست بود اما هیچ وقت صدایمان را درست و حسابی نمیشنیدند که پیاممان را کامل بفهمند.
درست در زمان مقرر، مأمور ایستگاه سوتش را به صدا در میآورد، پرچم سبز را تکان میدهد و قطار آرام آرام از ایستگاه خارج میشود. پدرم که قطار سواری حرفهای بود مهارت لوکوموتیوران را با شروع آراماش قضاوت میکرد و هر وقت تکان شدیدی احساس میکردیم سرش را به نشانه رد شایستگی راننده تکان میداد.
صفحه ۱۹


چگونه زنان پیشرو تاریخ ایران را تغییر دادند؟
معرفی کتاب زنان پیشرو (داستانهایی برای دختران ایران) نوشتهی الهام نظری و گلچهره سهراب

شبیه یک غاز خودت را بشناس!
معرفی کتاب کودک غازی که نمیخواست غاز باشد نوشتهی پتر هورا چک

چطور یک بغل واقعی پیدا کنیم؟
معرفی کتاب کودک من هم بغل میخواهم نوشتهی جان آ. رووِه