
کتاب مرگ ایوان ایلیچ | نشر چشمه
2 عدد
دو هفته دیگر گذشت. ایوان ایلیچ دیگر از روی کاناپه برنمیخاست. از بستر! بیزار شده بود و همانطور روی کاناپه میخوابید و همچنان رو به دیوار گردانده، پیوسته همان رنج تحلیلناپذیر را بهتنهایی تحمل میکرد و پیوسته در تنهایی به همان معمای ناگشودنی میاندیشید. «یعنی چه؟ آیا به راستی باید مرد؟» و ندای درونش جواب میداد: «بله، حقیقت است و باید مرد.» میپرسید: «ولی آخر این همه رنج برای چیست؟» و ندا جواب میداد: «دلیلی نیست! برای هیچ!» و همین.
از همان ابتدای بیماری از وقتی که ایوان ایلیچ اول بار نزد پزشک رفته بود، زندگی درونیاش از دو حالت متضاد که به تناوب به او دست میداد تشکیل میشد: یکی ناامیدی و انتظار مرگی هولناک و نامفهوم، و دیگری امید و دقتی سخت متمرکز بر مشاهده و تعقیب اعمال اندامهای خود. گاهی جز کلیه و روده چیزی نمیدید، کلیه و رودهای، که به سرکشی افتاده بودند و موقتا به وظایف خود عمل نمیکردند و گاهی هیولای مرگی نامفهوم و هولناک که هیچ راه گریزی از پیش آن نبود.

