
کتاب اشتیاق
1 عدد
آیا هرگز به کودکی تان فکر میکنید؟
بوی هلیم که به دماغم میخورد، پرت میشوم به کودکیام. گاهی بعد از رفتن به اسکله، راه میافتم سمت شهر و با شامهام رد نان و گوشت نمک سودشده را میگیرم. در ردیف خانههای هم شکل، یک خانهی مشخص هست که هروقت از کنارش میگذرم، بوی ملایم جوی دوسر به مشامم میرسد. شیرین، اما با ردی از نمک. غلیط مثل قیر. نمیدانم چه کسی در آن خانه زندگی میکند، مسئولش کیست، اما آتشی زرد و دیگی سیاه در نظرم مجسم میشود. در خانهمان همیشه از دیگی مسی استفاده میکردیم که خودم میساییدمش. عاشق ساییدن هرچیزی بودم که برق میافتاد. مادرم هلیم بار میگذاشت و دیگ جوی دوسر را شب تا صبح کنار آتش کهنه قرار میداد. صبح، وقتی دم تلمبهی آتش افروز به ضرب بازوی مادر جرقهها را شتابان توی دودکش میفرستاد، کنارههای دیگ قهوهای میشد و درحالیکه میانهی هلیم میجوشید و سر میرفت، یک لایهی ورق مانند قهوهای دور دیگ بر جا میماند.
صفحه ۴۲
