
کتاب از رنجی که می بریم
وقتی کلوپ را چاپیدند و در و شیشهاش را شکستند و تابلواش را پايين کشیدند و تکّه تکّه کردند و توی شهر راه افتادند، هنوز جنجالشان به آن طرفها نرسیده بود که در و همسایهها و کاسبها کارهای محلّ دکّانهای خود را تند و تند تخته کردند و بهعجله یک آيهالكرسي خواندند و به قفل فوت کردند و هم چنان که با کلید دکّانشان بازی میکردند، بهانتظار وقایع، کنار پیادهرو شروع کردند به قدم زدن.
میرزا حسن کتابفروش همسایه دستپاچه شده بود. شاگرد خود را پشت بساط نشاند و بهعجله خود را به «هرازانی» رساند. و به خواهش و تمنّا و بعد هم بهزور او را مجبور کرد، دکّانش را ببندد و راه بیفتد. و خیلی به زحمت توانست او را به خانهی خود ببرد و تا فردا صبح مخفیاش کند.
صفحه ۷۵


داستان ناپدیدشدگان
معرفی کتاب قلمرو برزخ نوشتهی نونا فرناندز

روایتی از آن تصویر آخر
معرفی نمایشنامهی بانویی از تاکنا نوشتهی ماریو بارگاس یوسا

تو همانی که امشب در رؤیا خواهم دیدش
یادداشتی بر کتاب «تو مثل من فردا دنیا آمدی: نامهنگاریها (۱۹۲۲-۱۹۳۶)، نویسندگان: مارینا تسوتایوا، بوریس پاسترناک، راینر ماریا ریلکه»