
رابرت پیرسیگ[1] در سال 1968، خلاصه و نمونهای از رمان خود به نام ذن و هنر نگهداری موتور سیکلت[2] را برای 122 ناشر ارسال کرد و تنها یکی از آنها به این اثر اشتیاق و علاقه نشان داد و در آن هنگام، جیمز لندیس[3]، سردبیری که از طرف ویلیام مورو[4] پاسخ میداد، به او هشدار داد که انتظار پیشرفت عظیم یا فروش زیادی را نداشته باشد. اما در عرض یک ماه، پیرسیگ سوار بر ماشین هوندا سوپر هاوک[5] خود شده و به همراه پسر خردسالش، کریس[6] و دوستانش، جان[7] و سیلویا ساترلند،[8]، در سفری 17 روزه از مینیاپولیس[9] به سانفرانسیسکو[10] حرکت کردند و شش سال بعد، نوشتن دو پیشنویس و حدود 700 هزار کلمه، مبنای یک کتاب پرفروش شده و میلیونها خواننده به دلیل انتقال فرهنگ شورشی از دههی 1960 به فرهنگ نسل من در دههی 70 به این کتاب راهنما جذب شدند.
نقد جورج اشتاینر[11] برای نیویورکر با عنوان سوار ناآرام[12]، این کتاب را با اثر شاهکار بزرگ هرمان ملویل[13] به نام موبی دیک[14] مقایسه کرد. همچنین، منتقدان دیگر از اثر ثورو[15] نام میبرند که استعلاییگرایی آمریکایی او نیز به دنبال پیوند زندگی روزمره و متافیزیکی بود. پیرسیگ در رمانی جادهای به روح کتاب در جاده[16] اثر جک کرواک[17]، از طنز نویسندگان هیپی مانند ریچارد براتیگان[18] استفاده کرد. او نوشت: «متافیزیک رستورانی است که در آن یک منوی 30 هزار صفحهای به شما میدهند، اما هیچ غذایی ندارند.»
در رمان پیرسیگ، موتورسیکلت به عنوان استعاره عمل کرد. ساترلندها[19] نمیتوانند تلاش کنند تا فناوری دوچرخهی خود را درک کنند، اما پیرسیگ اصرار دارد که "الهه به راحتی ... در چرخ دندههای انتقال چرخه مانند او در بالای یک کوه یا در گلبرگ های یک گل ساکن است". عنوان فرعی رمان An Inquiry into Values بود. پیرسیگ که به سختی مبدل شده است با دوگانگی درونی خود مبارزه می کند، یک آلتر ایگو به نام فیدروس، که به دنبال «کیفیت» است، یک ارزش قابل تغییر متفاوت از تعریف ارسطویی از «حقیقت» به عنوان یک امر مطلق.
تضادهای درونی پیرسیگ بازتاب تربیت او به عنوان یک نابغهی زودرس در دنیایی به شدت مرزبندیشده بود. او گفت: «در شرق استاد را یک بودای زنده میدانند، اما در مینهسوتا، تعجب میکنند که چرا او شغلی ندارد.» او در مینیاپولیس به دنیا آمد. پدرش، ماینارد[20]، که در رشتهی حقوق تحصیل میکرد، آلمانیالاصل بود. مادرش، هریت (نی شوبک)[21]، اصلیت سوئدی داشت. ریشههای محلی هر دو خانواده عمیق بود. رابرت در حالی که در هندون، شمال غربی لندن زندگی میکرد، مدرسه را شروع کرد، درست در زمانی که پدرش در مسافرخانهی کورت[22] آموزش میدید. زمانی که خانواده به مینهسوتا بازگشتند، جایی که پدرش در دانشکدهی حقوق دانشگاه تدریس میکرد، رابرت آنقدر پیشرفته بود که دو کلاس را رها کرد.
همکلاسیهای بزرگترش او را آزار میدادند. معلمان او را مجبور کردند که با دست راست بنویسد و او دچار لکنت زبان شد. اما پس از برنده شدن بورسیهی تحصیلی در مدرسهی نخبگان بلیک[23]، او با دانشآموزان هم سن و سال خود قرار گرفت و برای نشان دادن ضریب هوشی 170، مورد آزمایش قرار گرفت. دو سال بعد، او به خدمت سربازی رفت و به کره اعزام شد. در آنجا، او شروع کرد به آموزش زبان انگلیسی به کارگرانی که تحت نظارت او بودند. یک بار به آنها توضیح داد که این زبان به شما اجازه میدهد که در 26 حرف کل جهان را توصیف کنید. و آنها فقط گفتند نه.
او گفت: «این چیزی بود که مرا به فکر انداخت. در شرق، اساس تجربه قابل تعریف نیست. این موضوع من را به سمت نوشتن ذن هدایت کرد.»
پیرسیگ از ژاپن دیدن کرد و به خانه بازگشت تا در مینهسوتا مدرک فلسفه بگیرد. او یک سال در هندوستان در دانشگاه هندو بنااراس[24] تحصیل کرد و بار دیگر به خانه بازگشت تا در رشتهی روزنامهنگاری تحصیل کند و دورههای نویسندگی را نزد شاعری به نام آلن تیت[25] بگذراند. او با کار بر روی مجلهی ادبی کالج، با نانسی آن جیمز[26] آشنا شد و در سال 1954، پس از اینکه نانسی از همسرش طلاق گرفت، به همراه پیرسیگ به رنو، نوادا[27] نقل مکان کرد و آنها در آنجا به عنوان دلال کازینو کار و زندگی میکردند. پس از ازدواج آنها، پیرسیگ به عنوان یک نویسندهی فنی مستقل، به طور خلاصه برای یونایتد پرس[28]، و همچنین در آزمایشگاه تحقیقاتی جنرال میلز[29] کار کرد. پس از آن، او دوباره به مینهسوتا بازگشت تا در مقطع کارشناسی ارشد در روزنامهنگاری تحصیل کند.
دوران تدریس او در دانشگاه ایالتی مونتانا[30] به دلیل مقاومت او در برابر درجهبندی و کشف مادهی توهمزا پیوت[31] پس از شرکت در مراسم قبیله ای شمال شاین محدود شد. زمانی که فرماندار مونتانا در سال 1962 در یک سانحهی هوایی جان باخت، نام پیرسیگ در لیست 50 برانداز، در جیب او بود.
او دکترای فلسفه را در دانشگاه شیکاگو[32] آغاز کرد، اما بلافاصله با رئیس بخش، یکی از ارسطوییهای برجسته، بر سر جستجوی «کیفیت» درگیر شد. او در دانشگاه ایلینویز-شیکاگو[33]، فن بیان تدریس میکرد، اما پس از مدتی رفتار او در خانه به طور فزایندهای نامنظم و تهدیدآمیز شد. در روز کریسمس سال 1961 او در حالت کاتاتونیک[34] به بیمارستان منتقل شد و یک بیمارستان روانپزشکی بیماری او را تایید کرد. او تدریس را رها کرد و در نهایت به مینیاپولیس بازگشت، جایی که در بیمارستان جانبازان در سال 1963، یک سری درمانهای الکتروشوک دریافت کرد.
در اثر ذن و هنر نگهداری موتور سیکلت، او نوشت که این تجربه به من آموخت که با دیگران کنار بیایم و سازش کنم؛ و من هم موافقت کردم. فایدروس[35] صادقتر بود، او هرگز سازش نمیکرد و جوانان به این دلیل به او احترام میگذاشتند. او در اعماق وجود خود احساس می کرد که تنها چیزی که توانسته نجات دهد، پوست خودش بود. هنگامی که درمان او به پایان رسید، او برای بیش از 50 شغل درخواست داد، اما تنها پاسخی که میگرفت رد شدن بود و همین موضوع منجر به احساس شرم عمیق شد. او نوشت: «اینها معیارهای جامعه هستند، استانداردهای من نیستند.»
پیرسیگ کتاب خود را بیشتر در نیمههای شب مینوشت، در حالی که در مشاغل نویسندگی تجاری کار میکرد. در سال 1970، او اولین پیشنویس تکمیل شده را دور انداخت، اما با کمک لندیس، نسخهی نهایی را به 2۰0هزار کلمه کاهش داد. این رمان در سال 1974 منتشر شد و ناگهان به شهرت بسیار خوبی دست یافت. رابرت ردفورد حق و حقوق فیلم را میخواست، اما آنها نتوانستند توافق کنند.
پیرسیگ در رمان دوم خود، لیلا[36]، دیدارهایی که پس از بازدید از شاین[37] آغاز کرد را به شکل یک داستان روایت میکند. او قصد داشت این کتاب را بر رویکرد بومیان آمریکا به «کیفیت» متمرکز کند. او کمک هزینهای از گوگنهایم[38] دریافت کرد، اما از پول آن برای خرید یک قایق بادبانی 32 فوتی استفاده کرد. او توضیح داد که: «خواستههای قایقرانی کیفیت بالا به نظر میرسد. همه چیز در حالت نوسان است. این موج بعدی است که باید نگران آن باشید، نه موجی که 10 روز دیگر میآید.» در سال 1975، او و نانسی از طریق دریاچههای بزرگ به سمت نیویورک در پایین رودخانهی هادسون[39] حرکت کردند. آنها در آناپولیس، مریلند[40]، در سال 1976 از هم جدا شدند. پیرسیگ به فلوریدا رفت و در آنجا با روزنامهنگاری به نام وندی کیمبال[41] ملاقات کرد، کسی که برای مصاحبه با او سوار قایق شد، اما هرگز آنجا را ترک نکرد و همسر دوم او شد.
آنها در سال 1979 عازم بریتانیا شدند و گرفتار همان توفانی شدند که مسابقهی قایقرانی فستنت[42] را ویران کرد. چند ماه پس از ورود آنها، کریس توسط یک سارق مسلح در سانفرانسیسکو با ضربات چاقو کشته شد. سال بعد، دختر پیرسیگ، نل[43]، به دنیا آمد و حفرهای را که کریس در الگوی چیزها به جا گذاشته بود پر کرد. برای پنج سال بعد، خانواده در حالی که پیرسیگ روی لیلا کار میکرد، در اطراف شمال اروپا حرکت میکردند و سپس بر روی سفر قایقرانی به سمت هادسون[44] متمرکز شدهاند. در سال 1985، آنها به پورتسموث، نیوهمپشایر[45] بازگشتند تا نل بتواند مدرسه را شروع کند. و در سال 1991، لیلا با عنوان پرسوجو به اخلاق[46]، سرانجام توسط انتشارات کتاب بانتام[47] منتشر شد. این رمان نتوانست موفقیت رمان اول او را کسب کند.
پس از آن، پیرسیگ بیسروصدا در مین[48] زندگی کرد و فقط بهطور ویژه برای تبلیغ نسخهی جدید لیلا در سال 2006 در عموم ظاهر شد. مستندی به نام رسیدن بدون سفر[49] در سال 2008 تولید شد. او همیشه اصرار داشت که ذن و هنر نگهداری موتور سیکلت داستان او بود و وضعیت فرقهی آن او را نگران میکرد: «من خارجی بودم، و حالا خارجی شماره یک خودی است... این یک تجربه بسیار ناراحتکننده است.»
از او، وندی و نل و یک پسر به نام تد[50] از ازدواج اولش به یادگار مانده است.
رابرت مینارد پیرسیگ، نویسندهی متولد 6 سپتامبر 1928، در 24 آوریل 2017 و در سن 88 سالگی درگذشت.
منبع: guardian
مترجم: نگار فیروزخرمی
[1]- Robert Pirsig
[2]- Zen and the Art of Motorcycle Maintenance
[3]- James Landis
[4]- William Morrow
[5]- Honda Super Hawk
[6]- Chris
[7]- John
[8]- Sylvia Sutherland
[9]- Minneapolis
[10]- San Francisco
[11]- George Steiner
[12]- Uneasy Rider
[13]- Herman Melville
[14]- Moby-Dick
[15]- Thoreau
[16]- On the Road
[17]- Jack Kerouac
[18]- Richard Brautigan
[19]- Sutherlands
[20]- Maynard
[21]- Harriet (nee Sjobeck)
[22]- the Inns of Court
[23]- Blake school
[24]- Banaras Hindu University
[25]- Allen Tate
[26]- Nancy Ann James
[27]- Reno, Nevada
[28]- United Press
[29]- General Mills
[30]- Montana State University
[31]- Peyote
[32]- the University of Chicago
[33]- the University of Illinois-Chicago
[34]- Catatonic: کاتاتونیا یک سندرم پیچیده است که بیشتر در افراد مبتلا به اختلالات خلقی زمینهای مانند اختلال افسردگی اساسی یا اختلالات روانپریشی مانند اسکیزوفرنی دیده میشود. (منبع: ویکیپدیای انگلیسی)
[35]- Phaedrus: فایدروس یکی از مکالمات مهم افلاطون است. این رساله که با سه خطابه در وصف عشق آغاز میشود، به بررسی خطابهنویسی در عصر افلاطون میپردازد و در نقطهی اوج خود هنگامی به پایان میرسد که اساساً مسئلهی نوشتن از سوی افلاطون مورد نقّادی واقع میشود. (منبع: ویکیپدیای فارسی)
[36]- Lila
[37]- Cheyenne
[38]- Guggenheim
[39]- Hudson River
[40]- Annapolis, Maryland
[41]- Wendy Kimball
[42]- Fastnet
[43]- Nell
[44]- Hudson
[45]- Portsmouth, New Hampshire
[46]- An Inquiry into Morals
[47]- Bantam books
[48]- Maine
[49]- Arrive Without Travelling
[50]- Ted
در حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.