
رمان زندگی واسیلی، مانند دیگر کتابهای ادبیات روسیه، به درکِ مصائب در زندگی انسانها میپردازد. آندرییف این رمان را از زاویهی سومشخص نوشته است؛ زاویهی دیدی هوشمندانه برای القای رنج و اندوه واسیلی، بدون هیچ قضاوتِ تحمیلشدهای به مخاطب است.
الگا کنیپر، همسر آنتون چخوف، واکنش او را پساز خواندن این رمان چنین توصیف میکند: “من را صدا کرد و با حالتی فریبنده و انگاری شاد، درحالیکه یکچشمیخیره مانده بود گفت که هیچ میدانی چه وحشتی الآن به جانم افتاد؟ وای، چه کابوسی بود، این رمان!”
این رمان مواجههای با درکِ اندوه بین زمان و مکان است. اندوهی که گاهی تیشه به ریشهی آدمیمیزند و او را از تلاش برای زیستن باز میدارد.
کشمکشی بین شک و ایمان
این اثر روایتی از مواجههی انسان با اندوه است. شاید برگ برندهی آندرییف در روایت این رنج همین یک کلمه باشد: تقدیر. مفهومیکه تمام انسانها از آغاز دستبهگریبانِ آن بودهاند. کشمکشِ سخت و تحملناپذیر، برای واسیلی فیوِیسکی نیز روبهرو شدن با تقدیر خویش است.
“بر سرتاسر زندگی واسیلی فیوِیسکی تقدیر سخت و مرموزی سایه انداخته بود.عیناً نفرین شدهی عداوتی پنهان بود که از جوانی یکسره بار سنگین غم و بیماری و مصیب را بر گرده میکشید و زخمهای مهلک قلبش هرگز تسلا نمییافت.”
در ابتدا، آندرییف از رنجهای ناتمامِ واسیلی روایت میکند. از تنهاییاش در میان مردم مثل سیارهای میان سیارات. از زخمهای مهلک قلبش، از اینکه باید بهعنوان فرزند کشیشی صبور و وظیفه شناس خود نیز صبور و وظیفه شناس باشد. اما با وجود این همیشه برای زیستن تقلا میکرد و میجنگید.
وقتی مانند پدرش جامهی کشیشی به تن کرد، با دختر خوبی ازدواج کرد و فرزندان عزیزی به زندگیاش اضافه شدند، اما اولین ضربهی تقدیر، پساز اینکه کمیطعم خوشبختی را چشیده بودند، آنها را از پا درآورد.
مرگ پسرش که جانکاه بود و ضربهی مهلکی به تمام خانواده وارد کرد. تمام زندگی کشیش واسیلی در رنج سپری شد: سوگِ پسرش، جنونِ همسرش و تنهایی دخترش. اما انگار تمام این اتفاقات مقدمهای بر رنجهای بزرگتری برای او بود. رنجی که از بدوِ تولد سومین فرزندش شروع شد. پسری که قرار بود جای خالی پسرِ ازدسترفتهاش را پُر کند، اما نکرد، چون این پسر یک انسان عادی نبود، بلکه حاصل جنون ناستیا، همسر کشیش واسیلی، در فقدان پسر ازدسترفتهاش بود.
“نطفهای که در جنون بسته شد، مجنون به جهان آمد.”
شاید ناستیا توانِ مبارزه با تقدیر را نداشت. شاید جنون به او القا کرده بود که میتواند مانند یک الههی باروری دوباره آن فرزند ازدسترفته را زایش کند. اما نتوانست و همین نتوانستن و شکست بود که او را دوباره بهسمت جنون و مستی روانه کرد.
“پدر واسیلی، که روزگاری دنبال حقیقت میگشت، اکنون در حقیقت غرقه بود. در حقیقت بی رحم رنج و عذاب آدمی؛ و در این آگاهی دردناک به عجز و استیصال، دلش میخواست به دورترین نقطهی عالم بگریزد و آنجا در دم جان دهد، تا از هر آن چه دیدن و شنیدن و دانستن است، برای ابد وا رهد.”
واسیلی در دورهای علاوهبر رنج تحمیلشدهی هستی بر او باید رنج شک را نیز به دوش میکشید. جدالی که بین شک و ایمان داشت. اما واسیلی پسر را پذیرفته بود، او دیگر نمیخواست مانند یک پروتاگونیست جنگجو به کشمکش خود با تقدیر ادامه دهد، چون پسر را گناه خود میدانست.
شاید نقطهی تَعرُف زندگی واسیلی همین باشد: پذیرش گناه خویشتن در دورانی که زندگی چهرهی اندوهگین خود را به او نشان داده است.
زندگی واسیلی
اندکی در باب خالق اثر
لیانید نیکلایویچ آندرییف، نمایشنامهنویس و نویسندهی رمان و داستان کوتاه، اهل روسیه بود، که از وی بهعنوان پدر اکسپرسیونیسم ادبیات روسی نیز یاد میکنند. او یکی از بااستعدادترین و پرکارترین نمایندگان عصر نقرهای بود. کتاب زندگی واسیلی اولین بار در 1904 و در ویژهنامهی نخست مجلهی دانش به چاپ رسید.

در حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.