
«بانویی از تاکنا» یک نمایشنامهی از ماریو بارگاس یوسا است که در سال 1981 و در دو پرده به رشتهی تحریر درآمده است. این اثر به عنوان نخستین نمایشنامهی یوسا شناخته میشود، هرچند که در واقع این دومین اثر اوست. چرا که پیش از آن فرار از اینکا را در سال 1951 نوشته بود که در سن 16 سالگی برای یک نمایش مدرسهای به اجرا درآمد.
بانویی از تاکنا به بررسی فرآیندی میپردازد که نویسنده برای عینیسازی یک دنیای خیالی در صحنه طی میکند. این اثر به نوعی دربارهی فرآیند خلق داستان توسط نویسنده است. ماریو بارگاس یوسا در این نمایشنامه به مفاهیمی همچون کهن سالی، غرور و سرنوشت میپردازد.
او به شکل ملموسی از میل انسان به قصهگویی و داستانپردازی سخن میگوید. او از درد و رنجی که انسان به هنگام مواجهه با مرگ و شکست تجربه میکند، حرف میزند. این اثر به شکل جالبی با توصیف صحنهی جادویی خود ما را به دنیاهای مختلفی میبرد و در هر دنیا با چهره تازهای از شخصیتها مواجه میشویم.
اینجا در تاکنا دیوارها گوش دارند.
بانویی از تاکنا، روایت پیرزنی است که خانوادهاش او را مامانی یا الویرا مینامند. او در جوانی و در اوایل قرن بیستم، توسط نامزدش، خوآکین، یک افسر شیلیایی خوش قیافه، فریب خورده است. او با خوآکین قطع ارتباط کرد و برای همیشه مجرد ماند و بعد از آن به خانهی دخترخالهاش کارمن رفت و با خانوادهی آنها زندگی کرد.
بچههای کارمن و همسرش پدرو توسط مامانی بزرگ شدند. او حتی با نوهی کارمن، بِلیساریو که شخصیت اصلی این نمایشنامه است، ارتباط نزدیکی داشته است. بِلیساریو قصد دارد یک داستان عاشقانه بنویسد و در عین حال سوژهای جذابتر از مامانی برای این کار نمیبیند. بِلیساریو در زندگی گذشتهاش کاوش میکند و با آن مواجه میشود و به گونهای با ارواح خیالی خود صحبت میکند.
«همیشه شروع بدترین قسمت است، از همهی قسمتها سختتر. همهی شک و تردیدها، همهی کم و کسریها در آغازِ نوشتن در فلج کنندهترین حالت خود هستند. (به مامانی نگاه میکند.) مامانی، هر وقت داستان جدیدی را شروع میکنم، احساس تو را دارم، احساس میکنم پیرمردی هشتاد یا صدسالهام و افکارم مثل ملخ این سو و آن سو میپَرد. درست مثل افکار تو. »
خانوادهی بِلیساریو قصد داشتند تا از او در آینده وکیل جوان و موفقی بسازند. اما او هیچ وقت نتوانست جنون بیسابقهی خود را به هنگام نوشتن با یک دعوای حقوقی عوض کند. او با خودش حرف میزد و ناکامی هایش را مدام در ذهن تکرار میکرد. این قدر تکرار میکرد تا بالاخره بتواند چیزی را که میخواهد بنویسد.
«بِلیساریو: بِلیساریو، تو نتوانستی بنویسی. نمیتوانی بنویسی. همهی زندگیات را وقفِ نوشتن کردی اما هربار بدتر میشود. پدربزرگ، چرا اینطور است؟ پزشک پنجاه آپاندیس را درمیآورد، دویست لوزه را جراحی میکند، هزار جمجمه را میشکافد، و بعد از مدتی دیگر چشم بسته هم میتواند همهی این کارها را بکند، اینطور نیست؟ پس چرا بعد از نوشتن پنجاه یا حتی صد داستان، نوشتن باز هم مثل روز اول سخت و ناممکن است؟ حتی بدتر از روز اول! هزار مرتبه بدتر از روز اول! »
همیشه باید زن بدطینتی توی داستانهای رمانتیک حضور داشته باشد
سرگذشت الویرا یا همان مامانی از آن دست داستانهای تراژدی عاشقانه است. حضور شخص سومیدر شیرینترین دوران زندگیِ او که عصارهی جانش را میکشد و او را تلخ میکند. زن زیبا و لوندی که درخاطرات مامانی همچنان به شکل پُررنگی حضور دارد و یادآوریاش برای خودش و بِلیساریو مرحلهای از عذاب بود. او با نام مستعار سولدادِرا، قلب خوآکین را از آنِ خود کرده بود.
« من میدانم چگونه عشق بورزم. من میدانم شور و حال یعنی چه. بلدم لذت بدهم و لذت هم ببرم. میدانم از نظر تو کلمهی زشتی است، نه؟ لذت.»
بِلیساریو با نوشتن داستان مامانی به نوعی دِین خود را به او ادا کرده بود. او اصلِ داستان را نمیدانست و مجبور بود آنچه را به خاطر دارد به آن اضافه کند، تکههایی را بسازد و از گذشته به امانت بگیرد. همان کاری که مامانی در روایت داستان بانویی از تاکنا برای او کرد.
«تنها خاطرهای که از تو به یاد میآورم، آن تصویر آخر است: سایهی زنی که در صندلی راحتیاش توی خودش جمع شده و لباسش را خیس کرده است. (میایستد و به سمت مامانی میرود.) مامانی، تو خیلی با من خوب بودی. در این شکی نیست. اما چارهی دیگری هم نداشتی، نه؟ چرا من به سرم زد داستان تو را بنویسم؟ خب، بهتر است بدانی که به جای وکالت، سیاست یا شعر، عاقبت خود را وقف کاری کردم که لابد آن را از تو آموخته ام: داستان گویی.»
اندکی در باب اجرا
نمایش در آرژانتین: اولین اجرای جهانیِ بانویی از تاکنا در تئاتر بلانکا پودستا در بوئنوس آیرس در تاریخ 26 مه 1981 با بازی نورما آلندرو، فرانکلین کاسیدرو، آدریانا آیزنبرگ، لیل ری، روبن استلا، کاملا پریسه و پاتریسیو کنتراس و به کارگردانی امیلیو آلفارو برگزار شد.
بار دیگر همان گروه این نمایش را در لیما در تئاتر مارسانو اجرا کردند. این نمایش در مار دل پلاتا توسط آلندرو در سالهای 1987-1988 به روی صحنه رفت. و در سال 2005 بار دیگر توسط آلندرو و در تئاتر مایپو در بوئنوس آیرس برگزار شد.
نمایش در اسپانیا: این نمایش در تاریخ 17 نوامبر 1983 در تئاتر لوس رمدیوس سویل به کارگردانی امیلیو آلفارو و با بازی آورا باوتیستا، پدرو والنتین، خوزه ماری اسکور، مایت بریک، ترینیداد روگر به روی صحنه رفت.
نمایش در مکزیک: این نمایش سال 1985 در تئاتر انسورخنتس شهر مکزیک به کارگردانی خوزه لوئیس ایبانز و با بازی سیلویا پینال و مارگریتا گرالیا اجرا شد.
اندکی در باب ماریو بارگاس یوسا
خورخه ماریو پدرو بارگاس یوسا، داستاننویس، مقالهنویس، سیاستمدار و روزنامهنگار، زادهی 28 مارس 1936 در آرکیپای پرو بود. یوسا یکی از مهمترین رماننویسان و مقالهنویسان معاصر آمریکای لاتین و از معتبرترین نویسندگان نسل خود است.
وی جایزههای فراوانی کسب کرده است. یوسا در 7 اکتبر 2010 برندهی جایزهی نوبل ادبیات شد. او جوایزی همچون پلانترا را به خاطر رمان مرگ در کوههای آند دریافت کرده است. این نویسندهی ادبی توانست در سال 1995 جایزهی سروانتس، مهمترین جایزهی ادبی نویسندگان اسپانیایی زبان را کسب کند. او همچنین در سال 1996 برندهی جایزهی صلح آلمان شد.
ماریو بارگاس یوسا تاکنون بیش از سی رمان و نمایشنامه نوشته است که از مشهورترین آنها میتوان به گفتگو در کاتدرال، خانهی سبز، عصر قهرمان، و جنگ آخرالزمان اشاره کرد.
در حال حاضر دیدگاهی برای این مقاله ثبت نشده است.